چرخ زنـــدگی را با هم میچرخانیم.
به جای روشن کردن این تلویزیون مسموم و تماشای دروغ هایش چشم در چشم هم میدوزیم و به بعیـــد ترین افق ها سفر میکنیم.
گرسنگی هم عشـــق را از یاد ما نخواهد بُرد!
آنقدر دلم به بودن با تـــو روشن است که دارم فردایمان را برایــت در این نوشته ها ثبت میکنم.
روزها خوشـــــی در پیش داریم.
تو رنـــگین کـــمانـــی هستی که از پس بــاران گریه های من قد کشـــیده است.
بی قرار صـــــدای تو هستم
پس مشتاقانه چشــــم به راهت می مانم تا بیـــایی...
از دور هــــای دور...

نوشته شده توسط من در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 23:29 موضوع | لینک ثابت

واسه از تو نوشتن کافیه فقط یه بار چشماتو به یاد بیارم
من و تو و حالا ما حاصله یه اتفاقیم
یه اتفاق شیرین که باید تا همیشه تو ذهنمون بمونه
تو ذهنمون بمونه که از کجا به اینجا رسیدیم
یادمون بمونه که اگه سایبونه قشنگی داریم
حاصله یه دنیا سختیه که شاید هیچ کدوممون تحملشو نداشتیم
ولی موندیم با هم برای هم
یادمون بمونه
باید یادمون بمونه که وقتی از همه جا نا امید می شدیم
این خدا بود که خواست من و تو باز ما بمونیم
من و تو که حالا همه ی دنیایه همدیگه ایم
من و تو که اگه زنده ایم به خاطر همدیگه اس
تو هدیه ی خدایی و من اون بنده ی گنهکارش که همیشه
بهم ثابت کرده با اینکه بدم
ولی دوسم داره
دوستت دارم به خاطر خودت و همه ی خوبیهات
به خاطر عشقی که هر لحظه بهم هدیه می کنی
محمدم با تمام وجودم دوستت دارم...

نوشته شده توسط من در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 ساعت 14:38 موضوع | لینک ثابت
به چشمان مهربان تو مي نويسم
حكايت بي انتهاي عشق را
تا بداني كه محبت وعشق را
در چشمان تو آموختم
و با تو آغاز كردم .
پس برايم بمان
تا عشقم را تا ابد نثارت كنم.
تا انتهاي جاده زندگي با من بمان
كه زيباترين شعر زندگي را برايت نجوا كنم
ميخواهم اين را بداني كه صادقانه
و عاشقانه دوستت دارم

نوشته شده توسط من در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387 ساعت 23:51 موضوع | لینک ثابت
دلم میخواست اونقدر بهت نزدیک بودم که هر وقت دلم گرفت سرمو رو شونه هات بزارم و یه دل سیر گریه کنم. آخه شونه های تو مطمن ترین تکیه گاه واسه این دل عاشقه...
دلم میخواست اونقدر بهت نزدیک بودم که هر وقت دوست داشتم بپرم بغلت و ببوسمت...
دلم میخواست اونقدر بهت نزدیک بودم که هر وقت احساس ترس کردم بیام و تو منو تو آغوشت بگیری آخه آغوش تو آرامش بخش ترینه واسه منه بیقرار...
دلم میخواست اونقدر بهت نزدیک بودم که اگه به مشکلی برخوردم تو کمکم کنی آخه من بجز تو، بجز تو کسی رو ندارم که دلش برام شور بزنه...
اگه نزدیکم بودی اون وقت توبغلم فشارت میدادم اونقدرکه با تک تک سلولهای بدنم عجین بشی...
آرزوی من اینه میدونم چیز زیادی از خدا خواستم ولی چیکار کنم دله دیگه کاریش نمیشه کرد...
یعنی میشه؟ میشه یه روز ببینمت؟ میشه به آرزوم برسم؟... به تو که تموم زندگیم هستی... تو هم همینو میخوای میدونم...

نوشته شده توسط من در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387 ساعت 23:19 موضوع | لینک ثابت

تو را به جای تمام روزگارانی که نمی زیسته ام دوست می دارم .
برای خاطر عطر نان گرم
و برای خاطر نخستین گل ها
تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم
تو را به جای تمام کسانی که دوست نمی داشته ام
دوست می دارم.

نوشته شده توسط من در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 ساعت 23:43 موضوع | لینک ثابت


نوشته شده توسط من در جمعه بیست و سوم فروردین 1387 ساعت 20:31 موضوع | لینک ثابت
وقتي دلتنگ شدي به ياد بيار کسي رو که خيلي دوست داره
وقتي نااميد شدي به ياد بيار کسي رو که تنها اميدش تويي
وقتي پر از سکوت شدي به ياد بيار کسي رو که به صدات محتاجه

کسي رو که توي دلت يه کلبه ساخته
وقتي چشمات تهي از تصويرم شد به ياد بيار
کسي رو که توي عکسش بهت
لبخند ميزنه
وقتي جايي نشستي که کنارت خالي بود به ياد بيار
کسي رو که توي اغوشت جا داره


نوشته شده توسط من در جمعه بیست و سوم فروردین 1387 ساعت 18:17 موضوع | لینک ثابت
تماشايي ترين تصوير دنيا مي شوي گاهي
دلم مي پاشد از هم بس كه زيبا مي شوي گاهي
حضور گاهگاهت بازي خورشيد با ابر است
كه پنهان مي شوي گاهي و پيدا مي شوي گاهي
به ما تا مي رسي كج مي كني يكباره راهت را
ز ناچاريست گر هم صحبت ما مي شوي گاهي
دلت پاك است اما با تمام سادگي هايت
به قصد عاشق ازاري ، معما مي شوي گاهي
تو را از سرخي سيب غزلهايم گريزي نيست
تو هم مانند حوا زود اغوا مي شوي گاهي 

نوشته شده توسط من در جمعه بیست و سوم فروردین 1387 ساعت 18:2 موضوع | لینک ثابت
rبذار که دستتو بگیرم ببین به عشق تو اسیرم
اگه تو قلبت جا نگیرم بدون میمیرم "بدون میمیرم
عاشقی مثل من چه جوری بمونه بی تو محاله دل معنی عشقو بدونه بی تو
بگو چی کار کنم که شاید باورت شه برای زندگی ندارم بهونه بی تو
اینجوری که من عاشقم اینروزا غیر عادیه خوب می دونم نگاه تو از سرمم زیادیه
ارزش با تو بودنو می دونه قلب عاشقم الهی با تو بگذره تمامی دقایقم

نوشته شده توسط من در سه شنبه بیستم فروردین 1387 ساعت 17:29 موضوع | لینک ثابت
معنای زنده بودن من با تو بودن است
نزدیک "دور
سیر"گرسنه
رها"اسیر
دلتنگ"شاد
ان لحظه ای که بی تو سرآید مرا مباد



نوشته شده توسط من در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 ساعت 22:51 موضوع | لینک ثابت
اگر ماه بودم به هر جا که بودم سراغ تو را از خدا می گرفتم
اگر سنگ بودم
به هر جا که بودی سر رهگذار تو جا می گرفتم
اگر ماه بودی به صد ناز شاید شبی بر لب
بام من می نشستی
اگر سنگ بودی به هر جا که بودم
مرا می شکستی
مرا میشکستی
نوشته شده توسط من در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 ساعت 0:19 موضوع | لینک ثابت
لحظه ديدار نزديك است
باز من ديوانه ام ، مستم
باز ميلرزد، دلم، دستم
باز گوئي در جهان ديگري هستم
هاي! نخراشي بغفلت گونه ام را تيغ
هاي، نپرسي صفاي رلفزم را دست
و آبرويم را نريزي، دل 
اي نخورده مست 
لحظه ديدار نزديك است

نوشته شده توسط من در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387 ساعت 13:21 موضوع | لینک ثابت
خواهر کوچکم از من پرسید من به او خندیدم روی دیوار درختان دیدم باز هم خندیدم. گفت:دیروز خودم دیدم مهران پسر همسایه انقدر خنده برم داشت که طفلک ترسید بغلش کردم و بوسیدم با خود گفتم: بعدها وقتی باریدن بی وقفه درد سقف کوتاه دلت را خم کرد بی گمان می فهمی پنج وارونه چه معنی دارد.
کمی آزرده و حیرت زده گفت
پنج وارونه به مینو داد.


نوشته شده توسط من در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387 ساعت 0:28 موضوع | لینک ثابت
تحمل کردن زيباست اگر قرار باشد روزی به تو برسم اگر قرار باشد دوباره تو را ببينم زندگی شيرين است اگر قرار باشد مزه ی دستان تو را بچشم اگر قرار باشد روزی به پای تو بميرم لطفا فوتم نکن؛می خواهم در سينه ی تو تمام شوم اشک ها همه به لبخند تبديل می شود اگر قرار باشد تو را يک بار ببوسم و لبخند ها دوباره به اشک فقط اگر ببينم خيال رفتن داری زنگيم می سوزد اگر بفهمم روزی از من دل گير شده ای از پشت اين همه فاصله از پشت اين همه حرف
انتظار اسان است 
مشکلات حل می شود 
اما بدان دوستت دارم
![]()
دوستت دارم 

نوشته شده توسط من در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387 ساعت 0:27 موضوع | لینک ثابت
دعا می کنم که هیچگاه چشمهای زیبای تو را
در انحصار قطره های اشک نبینم
و تو برایم دعا کن ابر چشم هایم همیشه برای تو ببارد 
دعا می کنم که لبانت را فقط در غنچه های لبخند ببینم
و تو برایم دعا کن که هر گز بی تو نخندم 
دعا می کنم دستانت که وسعت آسمان و پاکی دریا و بوی بهار را دارد
همیشه از حرارت عشق گرم باشد
و تو برایم دعا کن دستهایم را هیچگاه در دستی بجز دست تو گره ندهم 
من برایت دعا می کنم که گل های وجود نازنینت هیچگاه پژمرده نشوند
برای شاپرک های باغچه ی خانه ات دعا می کنم
که بال هایشان هرگز محتاج مرهم نباشند
من برای خورشید آسمان زندگیت دعا می کنم که هیچگاه غروب نکند
و بدان در آسمان زندگیم تو تنها خورشیدی
پس برایم دعا کن ، دعا کن که خورشید آسمان زندگیم هیچگاه غروب نکند
نوشته شده توسط من در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387 ساعت 0:25 موضوع | لینک ثابت
تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب
بدینسان خوابها را با تو زیبا می کنم هر شب
تبی این گاه را چون کوه سنگین می کند آنگاه
چه آتشها که در این کوه برپا می کنم هر شب
تماشایی است پیچ و تاب آتش ها .... خوشا بر من 
که پیچ و تاب آتش را تماشا می کنم هر شب
مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست
چگونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب
چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو
که این یخ کرده را از بی کسی ها می کنم هرشب
تمام سایه ها را می کشم بر روزن مهتاب
حضورم را ز چشم شهر حاشا می کنم هر شب
دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش
چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب
کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی ؟
که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب
نوشته شده توسط من در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387 ساعت 0:24 موضوع | لینک ثابت
در میان من و تو فاصله هاست
گاه می اندیشم 
می توانی تو به لبخندی زیبا این فاصله را برداری تو توانایی بخشش داری >دستهای تو<توانایی ان را دارد که مرا زندگانی بخشی 
چشمهای تو به من هرامش می بخشد و تو چون مصرع شعری زیبا سطر برجسته ای از زندگی من هستی 
دفتر عمر من را با تو شکوهی دیگر .رونقی دیگر هست .متوانی تو به من زندگانی بخشی یا
بگیری از من انچه را می بخشی 
گاه می اندیشم خبر مرگ مرا به تو چه کسی می گوید 
ان زمانی که خبر مرگ مرا از کسی می شنوی .کاش روی تو را می دیدم 
شانه بالا زدنت را بی قید تکان دادن دستت را که مهم نیست زیاد
.
وتکان دادن سر را که عجب
کاش افسوس می دیدم
من به خود می گویم :
چه کسی باور کرد جنگل جان مرا اتش عشق تو خاکستر کرد 
با من اکنون چه نشستنها
با تو اکنون چه فراموشی ها
چه کسی می خواهد من تو ما نشویم خانه اش ویران باد 
من اگر ما نشوم تنهایم . تو اگر ما نشوی خویشتنی 
نوشته شده توسط من در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387 ساعت 0:10 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

برای محمدم که
عاشقانه دوستش دارم...
برای او که لبخندش
خلاصه ی همه ی خوبیهاست...
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY

Powered by: Reza-Soft